چند روز پیش بود رفته بودم آرایشگاه! مشتری قبل از من یه دختر ۶ ساله داشت که هی میرفت به مادره نق میزد و بهانه میگرفت که بریم، از یه طرف هم نمیذاشت آرایشگر کارش رو درست انجام بده! صداش کردم، گفتم: ” اسمت چیه؟” گفت: ” هلیا! “
-:” خب کلاس چندمی؟” هلیا:” کلاس نمیرم!” در حالیکه متوجه لباس فرم صورتی هلیا شده بودم(ناگفته نماند که خودمم صورتی پوشیده بودم) گفتم: ” آها آمادگی میری! خب بیا با هم یکم بازی کنیم، اول من با انگشت پشتت یه شکلی میکشم تو حدس بزن چی کشیدم،باشه؟” هلیا:” باشه!”
و شروع کردم.انگشتم رو روی پشت دخترک حرکت دادم،… هلیا:” دایره اس….اینم چشماشه، اینم دهنش….چشم چشم دو ابرو کشیدی؟” من:”آره،باریکلا! حالا بهت مداد رنگی و کاغذ میدم ،هر چی پشتت کشیدم روی کاغذ بکش!”(من درک نکردم چرا تو کیف هلیا مداد رنگی و دفتر نقاشی نبود!)
کاغذها رو دادم به هلیا و عکسش رو ندارم که براتون بذارم. من اول قصدم این بود که یه درخت بکشم ولی وقتی بالای درخت رو کشیدم، هلیا اون رو طوری روی کاغذ پیاده کردکه بیشتر شبیه به یال شیر شد و آخرش هم شد شبیه یه شیر با بینی بزرگ که بعد به هلیا گفتم خودت تکمیلش کن…. کدوم یکی از شما میتونید یه شیر رو طوری بکشید که انگار از بالا بهش نگاه کنی و تمام بدنش رو هم ببینی در حالیکه خود شیر سرش رو بالا رو به آسمون گرفته باشه؟ هلیا همچین چیزی کشید! بعد هم پشت من یه جوجه کشید و من روی کاغذ کشیدمش!
بعد از کیفم یه مجله ی کودکانه( که همیشه یکی تو کیفم هست) رو درآوردم و با هم ورق زدیم، برای هر کدوم از عکس ها به طور خلاقانه ایی داستان گفت! وسط داستان بود که یهو رو کرد به مادرش گفت: ” مامان میشه نریم؟!” مادرش گفت: ” نمیشه که مامان جان!” هلیا:” پس دیرتر بریم!” مادرش رو به من:” خانوم خوش به حالتون اینقدر حوصله دارین!” آرایشگر که منو میشناخت جواب داد: “آخه این خانوم خودشون معلمن!”
دیگه خلاصه وقتی کار مادره تموم شد، گفت: ” خب خانوم دختر منو چه جوری ارزیابی میکنین؟!” …حالا من که اصلاً قصدم ارزیابی نبود،می خواستم کار اون زودتر تموم شه که کار خودم زودتر را بیافته
گفتم:” باهوشه و خلاق!” گفت : “آخه من اصلاً وقت و حوصله ندارم تو خونه زیاد باهاش کار کنم!این همش حرف میزنه و من هم حوصله ندارم!” حالا من نمیدونم دختر بچه حرف نزنه، چی کار باید بکنه!….گفتم :” بهتره بیشتر براش وقت بذارین،حیفه!”
حالا هلیا هم داره بهانه میگیره “مامان نریم نریم! آخه تو خونه که کسی با من بازی نمیکنه!!!!!!!!!!!” آرایشگر هم بهش گفت:” آخی دخترمون دوست پیدا کرده، راستی اسم دوستتو پرسیدی؟” باور کنید اگه نمیگفتن نمیپرسید!
هلیا:” اسمت چیه؟” من:” یاسمن!” و بالاخره رضایت داد بره و یه روز که من هستم بیاد! کل این داستان نیم ساعت هم طول نکشید!

پ.ن ۱: برای هلیا مهم نبود اسم من چیه، مهم این بود که یکی هست که اون لحظه، می خواد پیشش بمونه و بازی کنه و احتمالاً دوستش داره چون آزادش گذاشته و میذاره هر جور دلش می خواد فکر کنه و چیزی رو بهش تحمیل نمیکنه!
پ.ن ۲: مادران و مربیان گرامی لطفاً بیشتر وقت بذارین و برای بچه ها ارزش قائل باشید! ارزش قائل بودن برای بچه به معنای خیلی پول خرج کردن برای بچه(که معمولاً نتیجه ی عکس میده) نیست!
پ.ن ۳ : مداد رنگی و دفتر نقاشی جزء وسایلیه که یه بچه همیشه باید تو کیفش باشه! در ضمن مداد رنگی ها جز اسباب بازی های بچه ها هستن،لطفاً عین اسباب بازی باهاشون رفتار کنید!
یکی از اصطلاحاتی که بچه های کلاس من خوب یاد گرفتن اینه :
“Forgive and Forget”
قشنگ بلدن کجا استفاده کنن، چه جوری بگن… گاهی به خود من هم میگن! در واقع یاد گرفتن طرف رو ببخشن و موضوع رو فراموش کنن!
من هم خیلی تمرین کردم این کار رو طی این مدت…. ولی به این نتیجه رسیدم یه وقتایی بهتره خود طرف رو فراموش کنی!
پ.ن: اینجوری کمتر آسیب میبینی!
میدونی چی دلم می خواد؟
الان دلم می خواد کنار اتوبان حقانی توی یه روز برفی راه برم! کلی بی خیالی ، مثل یه بچه! به هیچی فکر نکنم! انگشتم رو بکشم روی برف! یا با مهشید بریم برف بازی! باز روی یخ ها بازی کنیم و لیز بخوریم! یا باز وقت پیدا کنم، برم اسکیت، فریناز برای اینکه زود نرم کفشامو قایم کنه و یا برداره ! منم دنبالش کنم و فریناز هم بیافته توی چاله ی خاکی وسط زمین دو! یا باز قایم موشک بازی کنیم توی باغ دایی منصور و بچه ها تا شب بگردن و نتونن پیدام کنن! یا باز بریم پارک ملت، بدوم توی زمین بازی و مهشید حرص بخوره که “با اون کفش ها ندو یاسی!”، بعد برم بشینم روی تاب و تاب بخورم!یا دست الهه رو بگیرم و از پله های دانشگاه بدویم پایین و از ته دل بخندیم به هیچی!
زندگیم خیلی یکنواخت شده، خودمم مثل سابق نیستم! با یاسی که با ذوق و شوق اسکیت بازی میکرد و یا حتی راه رفتنش هم مثل آدمیزاد نبود خیلی فرق کردم! و این خیلی بده! خیلی!

استادمون هفته ی پیش اومد سر کلاس،اول گفت : “کودک رو تعریف کنید!” به خدا قسم توی اون کلاس سی و چند نفره حتی یک نفر هم نتونست یه تعریف درست از کودک ارائه بده، حالا بعد از گذروندن این همه واحد روانشناسی رشد و ادبیات کودک و بازی کودک …..
بعد هم گفت: “مربی رو تعریف کنید!” در واقع گفت یه تعریفی از خودت به عنوان مربی بده!!! سی تا تعریف متفاوت دادیم که هیچ کدومش مربی نبود!
و بعد هم گفت: ” عشق رو تعریف کنید!” هیچ تعریفی نتونستیم از عشق بکنیم، هیچ تعریفی….طرف میگه: ” نمیدونم عشق چیه…عاشق شدم دیگه!” یا به قول استادمون: ” طرف تا ته این داستانای عشق و عاشقی هم میره ولی یه بار نمیشینه برای خودش عشق رو تعریف کنه!”
پ.ن: بشینید برای هر کدوم از کلماتی که به ذهنتون میاد یه تعریفی پیدا کنید(شاید حتی یه فرهنگ لغت جدید شد) که مثل هفته ی پیش من تو چمنزار(؟) گیر نکنید.

خب آذر کلاً ماهی ِ که من ورشکست میشم به معنای واقعی! امسال هم تصمیم گرفتم تولد همه ی آذریا رو یه جا تبریک بگم!
سپیده ، دختر دایی ِ کوچولوی نازم
بابک ، دوست فرفریِ خوبم
سعید ، برادر نازنینم
الهه، دوست گلم
نیلوفر ، دختر عموی ماهم
تولد همتون مبارک، امیدوارم سال های سال زندگی سبز و زیبایی داشته باشین، آسمونی ها!

دیروز تولد کسی بود که خیلی دوستش دارم.و الان فقط میتونم این رو از ترجمه هاش بنویسم:
” آدم ها این روزها همه چیز را حاضر و آماده از مغازه ها میخرند ولی چون هیچ مغازه ایی نیست که دوست بفروشد،آدم ها مانده اند بی دوست! تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه: یعنی ایجاد علاقه کردن!
شازده کوچولو: راهش چیست؟
روباه: باید صبور باشی خیلی صبور!”

اتفاقی که نباید میافتاد افتاد! نمیدونم! شاید الان بهتر شد که افتاد!
پژمان، پسرک شیطون و درس نخون کلاس من بود! پدر و مادرش از هم جدا شدن و پژمان با پدرش و مادربزرگش زندگی میکنه! و از حرفاش متوجه میشم که مادربزرگش از این آدمای بداخلاق و بد دهنه و پدرش هم آدمیه که به بچه اش اهمیت زیادی نمیده ! تنها راهی که برای بهبود وضعیت درسی و اخلاقی این بچه دیدم این بود که به سمت خودم جذبش کنم! حداقل با خودش بگه : “مامان که نیس! بابا که نیس! حداقل یاسمن دوستم داره!”
معلم قبلی این کلاس (که اخراج شد) تعدادی از بچه ها رو سرکوب میکرد،که یکی از اونا پژمان بود! اولین کاری که کردم این بود که به همه اجازه ی حرف زدن دادم و اجازه دادم احساساتشون رو بیرون بریزن! که این به شدت روی همشون تاثیر گذاشت و باعث شد بهم اعتماد کنن! بعد خودم ابراز احساسات کردم بهشون،لبخند زدم، به خواسته هاشون جواب دادم، باهاشون خندیدم و بازی کردم ،با بعضیاشون(از جمله پژمان ) بیرون کلاس حرف زدم و مهم ترین چیز اینه که تو کلاسم کسی رو دعوا نمیکنم!
دوشنبه بود که بعد از اینکه حرف زدنم با پژمان(خارج از کلاس) تموم شد، بهش گفتم:
?Pejman,do you know that I love you
گفت :”بله خانوم میدونم” و لبخند زد و رفت!
چهارشنبه اول کلاس بود که اومد و گفت:
“Miss ,I love you”
قضیه صرفا” به این جمله ختم نمیشه! چند روز پیش بود که بچه ها خیلی شیطنت کردن سر کلاس و من برای اینکه کنترلم رو از دست ندم و داد نزنم ،به حالت نمایشی از کلاس قهر کردم اومدم بیرون!کلاس فوراً ساکت شد، و پژمان اومد دنبالم و گفت:” خانوم تو رو خدا بیاین، اصلاً من از کلاس میرم بیرون، فقط شما بیاین سر کلاس!ً بعد بوسیدمش و با هم رفتیم سر کلاس! و اینکه این وابستگی و علاقه ی پژمان نسبت به من باعث شده که الان بیشتر درس میخونه، پسری که دیکته اش قبلاً افتضاح بود ،الان ۱۹ و ۲۰ میگیره!
پ.ن: تنها چیزی که الان ازش میترسم اینه که این وابستگی پژمان و بقیه ی بچه ها آخر سال موقعی که می خوان ازم جدا شن دردسرساز بشه!
چه میدونم!چی بگم؟ آره زنده ام!به قول استاد اخوان ثالث نفسی میکشیم یا “یواشکی نفس میکشیم”! مدرسه که اوضاع خوبه! بچه ها روز به روز بهتر میشن،علاقه شون نسبت به من بیشتر میشه،یا حتی باید بگم وابسته تر میشن،درس میخونن،چندتا بچه شیطون داشتم که بهتر شدن! مامانا زنگ میزنن تشکر میکنن!خلاصه اینکه جا افتادم تو مدرسه!
دانشگاه هم خوبه،یکم واحدای این ترمم سخته که دارم خودمو میرسونم!
خودمم خوبم،وقتم با کلاسای بیرون پر شده! برای اینکه کلاس رو بهتر اداره کنم و بتونم بهترین باشم با کلی مشاور و معلم دیگه حرف میزنم و نظر می خوام و کلی هم آزمایش میکنم!
خلاصه اینه که سرم شلوغه و نمیرسم آپ کنم!
ما هر روز آخر وقت بهترین پسر اون روز کلاس رو معرفی میکنیم.چند روزی هست که دانیال-پسری که به شدت شیطون و حرف گوش نکن بود- خوب شده.دو-سه روز پیش اومدم پسر خوب کلاس رو بگم(بگن)،همه با هم گفتن دانیال.لازم به توضیحه که تو کلاس ما دموکراسی برقراره،بچه ها تصمیم میگیرن پسر خوب کیه و اینکه این جای امیدواریه که حتی بچه های شیطون معنی “پسر خوب” رو میدونن.
من: دانیال ِ؟
دانیال: نه خانوم ما نیستیم،داریوش ِ!
من: داریوش ِ؟
دانیال-بعد از کمی فکر کردن-: نه خانوم خودمونیم!
پ.ن: داریوش پسر ساکت کلاس ِ ولی زیاد درسش خوب نیست!که دارم تلاش میکنم بهتر بشه!
زمان: نه آبان. مکان: کلاس دوم ابتدایی(کلاس خودم)
پژمان: پلیس ضد شورش احـــمدی رو بشورش.
پدرام: یه هفته دوهفته احـــمدی حموم نرفته.
پرهام: مرگ بر دیکتاتور.
….
پ.ن: پنج دقیقه اول کلاس هر چی دلشون خواست گفتن منم هیچی نگفتم.
امروز ۱۳ آبان- مکان: مدرسه ی ابتدایی پسرانه -موقعیت: سر صف
ناظم: مرگ بر آمریکا!
بچه ها: مرگ بر دیکتاتور!
ناظم(بلندتر): مرگ بر آمریکا!
بچه ها(با لجبازی): مرگ بر دیکتاتور!